چوب نیمکت و با وجود اینکه حالت از هرچی حساب و هندسه به هم می خوره بری تو جلد کسی
که انگار پروفسور متولد شده. همینطور که هیچی از حرفای طرف سر در نمیاری سرتو مدام تکون
بدی و تاییدش کنی ، هر از گاهی هم یواشکی ساعتتو نگاه کنی که کی وقت فرار از این خراب شده
می رسه.
همیشه با اینجور درس خوندن مخالف بودم اما قدرت مبارزه با این روش احمقانه رو هم نداشتم ،
پس خیلی محترمانه ، ۱۲ سال تمام شدم یه میخ طویله اونم از نوع سر به راه و ممتازش.
نمی دونید چه حس بدیه وقتی فکر می کنید دو سوم عمر ۲۰ سالتون سر هیچ و پوچ به طرز
نحسی به باد رفته.
الان که خوب فکر میکنم اصلا اومدن من به گرافیک همش عشق و علاقه نبود یه جورایی همین آزادی
تو فکر کردن و فرار از محیط پادگانی دبیرستان بود ، هر چند هنرستان هم مزخرف از آب دراومد ولی...
به هر حال الان تصمیم گرفتم اونطور که می خوام یاد بگیرم همین.
به زودی از غم آن جوان تکیده ای خواهم شد.
تنها یک نقطه ی روشن کفایت است برای اینکه حس کنی هستی.
دست هایمان خالی بود آن روزها.چشمانمان روزنه ای جستجو می کرد.
حالا هر لحظه به روزهای سیاه نزدیکترمان می کنند.
و بام و در به صوت تجلی درآکند
شعشعه ی آذرخش وار فروکاست
و انسان برخاست.