تبليغاتX
اعتراف نامه
سوگند می خورم جز حقیقت چیزی بر زبان نرانم
واقعیتش اینه که من هیچ وقت دل خوشی از درس نداشتم.اینکه مثل یک میخ طویله فرو بری تو

چوب نیمکت و با وجود اینکه حالت از هرچی حساب و هندسه به هم می خوره بری تو جلد کسی

که انگار پروفسور متولد شده. همینطور که هیچی از حرفای طرف سر در نمیاری سرتو مدام تکون

بدی و تاییدش کنی ، هر از گاهی هم یواشکی ساعتتو نگاه کنی که کی وقت فرار از این خراب شده

می رسه.

همیشه با اینجور درس خوندن مخالف بودم اما قدرت مبارزه با این روش احمقانه رو هم نداشتم ،

پس خیلی محترمانه ، ۱۲ سال تمام شدم یه میخ طویله اونم از نوع سر به راه و ممتازش.

نمی دونید چه حس بدیه وقتی فکر می کنید دو سوم عمر ۲۰ سالتون سر هیچ و پوچ به طرز

نحسی به باد رفته.

الان که خوب فکر میکنم اصلا اومدن من به گرافیک همش عشق و علاقه نبود یه جورایی همین آزادی

تو فکر کردن و فرار از محیط پادگانی دبیرستان بود ، هر چند هنرستان هم مزخرف از آب دراومد ولی...

به هر حال الان تصمیم گرفتم اونطور که می خوام یاد بگیرم همین.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 18:45  توسط نازنین میر  | 

من از فردا هراس دارم...

به زودی از غم آن جوان تکیده ای خواهم شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 18:20  توسط نازنین میر  | 

من از زندگی توقعی ندارم.

تنها یک نقطه ی روشن کفایت است برای اینکه حس کنی هستی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 17:54  توسط نازنین میر  | 

حرف زدیم.گلویمان راپاره کردند.با گلوهای پاره مان فریاد زدیم.

دست هایمان خالی بود آن روزها.چشمانمان روزنه ای جستجو می کرد.

حالا هر لحظه به روزهای سیاه نزدیکترمان می کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 17:4  توسط نازنین میر  | 

ناگهان عشق آفتاب وار نقاب برافکند

و بام و در به صوت تجلی درآکند

شعشعه ی آذرخش وار فروکاست

         و انسان برخاست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 14:31  توسط نازنین میر  |